از رويا تا واقعيت

درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

برق مارکت 24 sanaati fdvc fdvc مزه هاي شيک ايراني تکنولوژي برتر مجله حقيقت من نيکي فايل لوازم آرایشی از بهترین برندها ويزاي آنلاين lilimac