شمع و پروانه( عاشق و معشوق)

اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

خدمات کار در ارتفاع راپليست قيمت روز آبگرمکن لوازم جانبي گوشي هواوي فروشگاه کارايدک اطلاعات تخصصی حوزه برنامه نویسی و سئو امیرحسین سالاری gozarsalamat طب سوزني نرخ دقیق دلار امروز قیمت دلار در بازار متشکل ایران