چشم بادومي



اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.



صداي فريادهايش کل فضاي ماشين را متشنج کرده بود ، جيغ هاي پي درپي، صداي زجه گونه اش دل سنگ را هم آب مي کرد. پاهايم را بيشتر روي پدال فشارمي دادم،گويي ماشين بايد پرواز مي کرد .آخه بعد از 17 سال خدا بهم يه تاج سري هديه کرده بود. يدفعه سرمو چرخوندم سمت پريسا که صداي مهيبي گوشهايم را به باد ملامت گرفت ، از سمت پريسا يه کاميون بهمون اصابت کرد ،و ديگر صداي ناله هاي زني که درشرف مادرشدن بود شنيده نمي شد.


سراسيمه از پرستاران کمک خواستم، خيلي سريع به اتاق عمل بردنش.
گل پسرم رو توي آغوش گرفتم ، اشک شوق از پدرشدن، واشک اندوه از پرکشيدن مادرش روانه ي گونه هايم شد.
يوسف کوچک غريبم رابوسيدم ، ودرگوشش زمزمه کردم حالا با اين وضع چکارکنم،عاقبت مادرت هم معلوم نيست.


دست از روي آيفون برنمي داشت، به پهلو چرخيدم و ناليدم اي بر مزاحم .يه دفعه استغفرالله گفتم و به سمت آيفون دويدم.
چهره ي غمبار دايي محمدم مرا از عصبانيتم خجل کرد، صداي مرتعشش گواه پيامد ناگواري بود
_ بيا تو دايي جان
صداي پايي که از راه رو مي آمد مرابه ورطه ي فکروخيال کشاند ،زمزمه کردم
دايي محمد هميشه خندانم را چه شده ؟
اصلا فکرم به زندايي پريسا نکشيد چون اون 7 ماهه داشت ، به ظن من نبايد خبري از جانب او مي بود.
_ خوش اومدي دايي چرا تنهايي خانمت کجاست.
سرش را بالا آورد ، چشمانش هاله اي از غم درآغوش کشيده بود .
_ چيزي نيست مامان کجاست يه کار فوري باهاش داشتم دايي.
با اتمام اين جمله روي کاناپه ولو شد, سريع يه ليوان آبميوه براش آوردم وگرفتم سمتش.
_  مامان رفته خونه ي آبجي . گوشي روهم جا گذاشته، بگو من بهش ميگم.


يدفعه شانه هايش لرزيد طاقت از کف دادم و روبه روش نشستم دستم را حائل چانه اش ساختم ودرچشمان غمگينش زل زدم
_ چي شده دايي يه چيزي بگو دل آشوبم کردي؟
دايي محمد،چشمانش را به چشمان ملتمسم گره زد وناليد
_ معصومه جان بدبخت شدم، پريسا .


صداي هق هق اش چيزي را در وجودم شکست، آري غرور دايي هميشه شادم در ورطه ي نابودي بود، دستمالي به سمتش گرفتم، دلشکسته تراز آن بود که دستش را به سمت من بگيرد، خودم اشک هايش را که گويي قصد بند شدن نداشت پاک کردم.
_ دايي جان اروم باش بگو چي شده، اينجوري که دلم خون شد. 
وقتي نگاهش به چشمان باراني ام افتاد ،شانه هايش را راست کرد وبا تک سرفه اي ادامه داد.
_ ظهر که پريسا ازدرد به خودش مي پيچيد، سوارماشين شديم توي راه خيلي ناله مي کرد يه دفعه حواسم پرت شد و از بغل يه کاميون بهمون زد، چون نزديک بيمارستان بودم و از خونريزي که داشت بغلش کردم پرستارا زود بردنش اتاق عمل و.
_ دايي بچه چي شد؟
_ هيچي خداروشکر ضربه ي خاصي نديده ولي چون زردي داره بايد دوسه ماه توي دستگاه بمونه
_ زندايي پريسا چيشد؟
_ فعلا کماست، من موندم چکار کنم، ازيه طرف فکر احتمال مرگ پريسا داغونم کرده از يه طرف کارم که مرخصي ندارم ازيه طرف يوسفم بايد توي دستگاه بمونه، کسي هم نمي تونه خودش رو چند وقت الاف ما بکنه همه خودشون خونه زندگي دارن، واي موندم چه کار کنم؟ بازم ياد مادر تو افتادم شايد به دادم برسه
_ دايي مامان چندوقتي بايد پيش آبجي باشه, چون خودت که بي خبرنيستي پابه ماهه
دلم نمي خواست تنها تير اميدش هم بي هدف از کمانچه ي اميدهايش رها شود، تاخواست حرفي بزند, با حرفهايم چشمهاي متعجبش رو به من دوخت.
_ دايي درسته دخترهاي فاميل همه سرخونه زندگيشونن، اما من که هستم هم مجردم هم الان تابستونه درسي هم ندارم خوش حال ميشم کمک حالت باشم.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من معطوف کرد و گفت:
_ دخترجان تو سن و سالي نداري تازه 13 سالت شده ، گول هيکلت رو نخور تازه منم بخوام توي بخش ن چجوري تورو بپذيرن


پاهايم ازنشستن روي دوزانو گز گز مي کرد وقلقلکم مي داد، خندان گفتم
_ اونو بسپاربه من، کم بودن سن که جرم نيست.
 درحين اداي اين حرفها سرم پايين بود وبا انگشت پاهايم ور مي رفتم ، صداي خنده اش باعث شد سرم را به جانبش بگردانم که به يکباره در بغلش فرو رفتم، محکم بغلم کرد و بالحني که بوي اميدش به مزاقم خوش آمد گفت:
_ معصومه درست گفتن که قلبت بلوريه
خودم را از آغوشش کشيدم بيرون وگفتم
_ تو خوبي کن و در حجله انداز، بقيش باتو


دايي خوش حال به سمت در رفت و گفت:
_ تا در بيابان حيران نماني
صداي خداحافظي اش در سالن مي پيچيد، اينبار صداي پاهايش رنگ و بوي اطمينان از تصميمم را درآغوش مي کشيد.
حالا من ماندم و يه دنيا استدلال و دليل که بايد براي مادرم مي تراشيدم که بگذارد حس مادري در 13 سالگي برايم شکل بگيرد و .


لطفا منتظر قسمت دوم اين خاطره بمانيد.


درست سه روز قبل از آشنايي با همسرم , روياي جالبي ديدم .


در عالم خواب خود را وسط پذيرايي خانه روي ملحفه اي سفيد ديدم, که اعضاي خانواده ام هم در کنارم خوابيده بودند, همين که چشمانم گرم شد گوشه ملحفه ام بالا رفت , از اين که مبادا کسي بيدار شود, به خود قبولاندم که توهمي پيش نبوده است.


شب دوم هم همين اتفاق تکرار شد, چون خواهرم نزديکتر از همه به من بود گفتم که ببيند چه کسي ملحفه ام را بالا مي کشد.
با تعجب گفت کسي نيست و خوابيد, شب سوم به مادرم گفتم, او هم گفت توهمي شدي دخترم.
شب آخر از پدرم خواستم که کنار پريز برق بايستد تا بفهمم چه کسي باعث رعب و وحشت من مي شود.


با صداي جيغ کوتاه من, پدرم چراغ را روشن کرد, در کمال تعجب پسر بچه اي زيبا و کوچک کنار ملحفه ام در چشمانم خيره شد و پاهايش از زمين فاصله داشت, با آن لباس سرتاپا سفيد مثل فرشته ها مي نمود, يک دفعه برق سه فازي انگار از همه تنم عبور کرد. نگاهش گيرا و جذاب بود , و آن دو گوي زيبا پر بود از محبت و عشق .


سريع دست بر بازوان من خواست حرکتم دهد, که پدرم دست ديگرم را گرفت و اجازه اين کار را به آن فرشته کوچک نداد
پسرک ناشناس که در تمام عمرم چشماني به بانفوذي چشمانش نديده بودم, به حرف آمد و گفت:
اجازه بدين اين دختر را با خودم ببرم لياقتش در دنيا بيش از اين حرفاست, شما ها نميتونيد اون قدر که شايسته اين دختر هست بهش محبت کنيد و عشق بورزيد.


خودم را به دستش سپردم و در اين کشاکش که بين پسرک و پدرم بود بلاخره پدرم به گوشه اي از پذيرايي پرتاب شد, تا خواستم چيزي بگويم از خواب پريدم.


از پنجره اتاقم که به آسمان نگاه مي کردم, حس غريبي بهم مي گفت, زندگي ات دستخوش تغييرات مي شود.
دوباره به رختخوابم برگشتم تا سرم را درون متکا فرو بردم, صداي اذان دلم را قرص تر کرد که بلاخره زمان آن رسيده که بعد سال ها تلاش و کوشش, به آرامش ابدي برسم و .


اوج سال هاي جوانه زدن احساس بزرگي در جسم و جانم (دوران جواني)کتاب هايي که به ميل وتنها مي خواندم گاه در خلوتگاه, گاه در گوشه دنج جمع,  به کل در دمادم هرثانيه اززيستنم. 


ناگاه چراغ تخيل, مرد شعله ورذهنم مرابا خود بردبه ماوراء زمان, چشمانم روي هم رفت و.


خود را در جنگلي زيبا يافتم, هراسان به دور و برم نگاهي انداختم, هيچ نبود من بودم در پهناي يک جنگل زيبا.


زمزمه اي بي جان به گوشم رسيد و رفته رفته تبديل به فرياد دلخراشي شد که ميگفت : بنگر و گوش فرابده, همه چيز


مهياست, قلم, دفتر پس بنويس .


بي خيال شو, بي خيال نجواهاي خسته و حسودواه هايي که از سر حسادت روانه ات مي کنند.


از سوداي دلت بنويس, بياموز,بزرگ شو, فهيم شو, انسان باش و.


به ناگاه سکوت کرد صدايش مرتعش شد, وقتي واژه پروانه دل سوخته را در ذهن تداعي ميکرد, قند در دلش آب شد, در چشمانش برق خاطرات شيريني گذشت, به يکباره خشم وجودش را گرفت وخروش کرد.


اي پروانه سوخته دل از رنج يار,خستگي راه دلدادگي و سوداگري ويران شده اي بين بال و پر سوخته ات را.
با ترديد به خود نگريستم تلي از خاکستر از اطرافم پراکنده شد, اه از نهادم برخاست آري بال هايم سوخته بودبا زانوان مرتعش به خاک جنگل پناه بردم  و سر به زير افکندم.
صدايش رنگ مهرباني به خود گرفت وناليد: مرا بنگر, من هم جوانکي خام مثل تو بودم, سوز يار ويرانه ام ساخت, پروانگي ام به من آموخت دور شمع عشق ديگر جولان ندهم و پروبالم را به آتش نکشانم و.


 رگه هاي خشم صدايش لحظه به لحظه بيشتر خود نمايي مي کرد, وحشت صدايش موجب شد سرم را به بالا بياورم ولي نبود, ترسان به اطراف نگريستم ديگر ازسرسبزي جنگل خبري نبود همه چيز رنگ باخت, دويدم, مرد شعله ور را صدازدم, ناگهان فريادي از آن سوي جنگل به گوش  رسيد. به طرف صدا دويدم, مرداب ها را ميکاويدم وبه صدايش نزديکتر ميشدم,يافتمش اما فقط چشمانش بيرون بود, ودر آن دوگوي پريشان چيزي بود که مراسوزاند.


عاشق باش,بگذاز شمع يار وجودت را به آتش بکشاند.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دزدگیر و ردیاب دارایی و اموال آرا سیستم دانلود فیلم و سریال ایرانی قیمت طلا روزانه قانون طلاق لوازم جانبي گوشي هواوي کارخانه توليدي نوشمک و يخمک ژرفاي خيال نسيم ياد معبود در كويرستان جان mahtabi blog پرحرفي